جبهه و نماز
می خواست برگرده جبهه بهش گفتم:پسرم!تو به اندازه سنت خدمت کردی بذار اونایی برن جبهه که نرفته اند.
چیزی نگفت و ساکت یک گوشه ای نشست....
....وقت نماز که شد،جانمازم رو انداختم که نماز بخونم دیدم اومد و جانمازم رو جمع کرد...
خواستم بهش اعتراض کنم که گفت:این همه بی نماز هست!
اجازه بدید کمی هم بی نماز ها نماز بخوانند...
دیگه حرفی برای گفتن نداشتم خیلی زیبا،بجا و سنجیده جواب حرف بی منطق من رو داد...
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم آبان ۱۳۹۱ ساعت 21:47 توسط عطش
|